تبليغاتX
pearl


pearl

    

 

امروز چیزی شنیدم که نه تنها خیلی ناراحتم کرد بلکه منو ترسوند

من همیشه فکر میکردم پدر دوستم فوت کرده چون هیچ وقت از پدرش حرفی نمیزد

و میگفت که پدری نداره و برای همین هر وقت تو  جمع

حرفی از پدرامون به میون میومد من حرفو عوض میکردم تا یه وقت باعث ناراحتیش نشیم

تا اینکه امروز بهم گفت پدرش نمرده و زنده اس و لی دوساله که مادرش متارکه کرده 

و دوستمو خواهرشو آورده اینجا تا پدرش نتونه پیداشون کنه 

از این میترسید که بخواد ازدواج کنه و پدرش پیداشون کنه و تو مراسم عروسیش آبروریزی راه بندازه

میگفت پدرش معتاد به شیشه اس و خیلی هم بد اخلاقه

میگفت مادرش با وجود ۲تا وکیل و شهادت دختراش نتونسته ازش جدا بشه چون دادگاه گفته

شیشه ماده ی روان گردانه و توی آزمایش نشون نمیده و نمشه ثابت کرد که اون شخص معتاده

و زنش نمیتونه طلاق بگیره

وقتی اینارو شنیدم خیلی اعصابم خورد شد

از قانونایی که انقدر بی انصافی توش هست دلم گرفت

از این که یه زن تو ایران حتی زندگیش مال خودش نیست

از این که تو ایران زندگیه یه زن در کنار زندگیه یه مرد معنا پیدا میکنه

از اینکه یه زن به عنوان یه انسان از خیلی از حقوق انسانیش محرومه

مگه حتما یه زن برای جدا شدن از همسرش باید چیزیو ثابت کنه ؟؟؟

شاید تو یه مرحله ایی از زندگیش دیگه به همسرش علاقه ایی نداشته باشه پس باید محکوم به

زندگی با اون شخص باشه؟؟؟؟؟؟

 

دیگه چه برسه به این که بخواد با یه معتاد زندگی کنه؟؟؟؟

مگه همه ی ما انسان و آزاد آفریده نشدیم؟؟؟

کی خداوند مارو به قبول کردن چیزی اجبار کرده که بنده هاش همدیگرو مجبور میکنن؟؟؟

زنی حتی با یه دلیل محکم نمیتونه از همسرش جدا بشه ولی یه مرد بدون دلیل میتونه زن صیغه

کنه چون یه مرده؟؟؟

کی وقتی این قانونا نوشته میشد از ما زنا نظر  خواهی شد

حتی زنانه ترین احکاممونو مردا نوشتن خیلی جالبه

وقتی این چیزارو میشنوم از ازدواج کردن وحشت پیدا میکنم

از این که آزادیمو با کسی شریک بشم که شاید به جای عشق زندان نصیبم کنه

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 22:15 توسط مروارید

بعضی وقتا برداشتی که از یه موضوع داریم به زاویه دیدمون بستگی داره

و برای همین خیلی وقتا از یه موضوع میشه برداشتهای مختلفی داشت و

 حتی در بعضی موارد برداشتها

متضاد همن و دقیقا همدیگرو رد میکنن

و اینجاست همونجا که میگیم ااااااااااااااا ببخشید سوءتفاهم شده

 

..............

 

نگاهشو به زیر انداخته بود تند تند راه میرفت سنگ فرشای خیابون انقدر داغ بود که با کفشم

پاهاش میسوخت قدماشو تندتر کرد یه نگاه به ساعتش انداخت و رفت جلوی پله های سینما

نگاه منتظرشو هر لحظه مینداخت روی ساعت مچیش

 چند لحظه بعد یه ماشین جلوی پاش نگه داشت

خانم برسونمتون؟

سرشو انداخت پایینو به مسیر مخالف نگاه کرد

دوباره راننده گفت بیا بالا بابا ناز نکن

ولی دختر بازم نگاهش نکرد

بالاخره راننده بیخیال شدو رفت

چندتا پسر رد شدن گفتن: چیه قالت گذاشته ؟ خب بیا شماره منو بگیر من خوش قولم

دختر همچنان به نقطه ی نامعلوم خیره شده بود

دوباره یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و این پا اون پا کرد و یکم روسریشو کشید جلوتر

یه پیرمرده رد شد گفت : جیگرتو خوشگله

دختر چند قدم رفت اون ورتر

چندتا خانم چادری رد شدن چپ چپ نگاه کردن

 یکیشون به اون یکی گفت واقعا خجالت نمیکشن اینطوری میان بیرون خانم دیگه که با اونا بود

گفت خب از ظاهرش معلومه چیکارس دیگه

 

دختر بدون اعتنا به حرفاشون دوباره به ساعت مچیش نگاه کرد

که ناگهان تلفنش زنگ خورد

الو سلام

سلام بابایی

کجایی دخترم ؟

جلوی سینما کجایی بابا؟

نزدیکم چند دقیقه دیگه میرسم..........

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:4 توسط مروارید

صبح زود پا شدم یه آبی به صورتم زدم صورت افسردمو زیر پودرو یه خنده ی ماتیکی قایم کردم

به زور لباسامو پوشیدم کوله پشتیمو بر داشتم وسایلمو ریختم توش از خونه زده بیرون

این روزا حوصله ی انجام کاریو ندارم یه جورایی انگیزه ندارم احساس میکنم یه چیزی کم دارم

 ولی نمیدونم چی

خودمو رسوندم باشگاه دوستم تارا دم باشگاه منتظرم بود

با هم رفتیم تو سالن

بچه های باله داشتن باله کار میکردن آهنگ شهرام صولتیم بلند کرده بودن من نمیدونم آهنگ شهرام

صولتی چه ربطی به باله داره آدم با آهنگاش قرش میگیره تا اینکه بخواد ژست باله بگیره

لباسامو در آوردم رفتم رو تردمیل

داشتم به دختر بچه هایی که اومده بودن باله کار کنن نگاه میکردم بعضیاشون تقریبا ۵ ساله بودن

دامنای چین چینی گل دار پوشیده بودن با کفشای باله

با یه عالمه شور و شوق داشتن حرفا و کارای مربیشونو انجام میدادن

اون موقعها که من ۵.۶ سالم بود بیشتر با قابلمه و ظرفای پلاستیکیم تو حیاط خونه ی مادربزرگم

میشستم باز ی میکردم یا تو پذیرایی یه متکا میزاشتم زیر سرم وسط سالن ولو میشدم کارتون میدیدم

سند باد . پلنگ صورتی . چوبین . جک و جیل . پینوکیو کارتونای مورد علاقه ام

اون موقع ازین تلویزیون کمد دارا مد بود

خونه ی مادر بزرگم یه خونه ی دوبلکس بود تو ستارخان ما طبقه بالا بودیم

مادربزرگ و پدربزرگم طبقه پایین

اون موقع واسه من همه چی ساده بود زندگی ساده

یه چیزی که تو اون خونه خیلی دوست داشتم این بود که صبحا یا کریما میومدن تو حیاط خلوت

 شروع میکردن خوندن

خیلی لذت بخشه که آدم با این صدا سر صبح بیدار بشه

بعد وقتی چشماتو باز میکنی میبینی نور خورشید افتاده روی شیشه رنگیای پنجره و

 انعکاس نور افتاده رو زمین

اون موقع آدما واسه من ساده بودن و برای حل کردنشون نیاز به معادله های ریاضی و فیزیک نبود

تو اون سن به همه اعتماد داری هیچکس دروغگو نیست هیچکس خائن نیست هیچ کس دزد نیست

وقتی به سن بالاتر میرسی کم کم خیلی چیزا عوض میشه

وقتی به عنوان یه تازه وارد میری تو اجتماع همه تورو یه آدم ساده میبینن که پاشو گذاشته

تو جنگل به این امید که تجارب تازه ای واسه زندگی با آدم بزرگا پیدا کن و کم کم تبدیل به یه

 آدم بزرگ بشه

با این امید که تو این جنگل تعدا زیادی انسان زندگی میکنه به بسم الا میگی و میری

ولی تو روزای اول کلی حیوون آدم نما میبینی

و از اون جا که تا حالا این حیواناتو که ظاهر انسانی دارن ندیدی فکر میکنی که آدمن

واسه همین از روی بچگی بهشون اعتماد میکنی و میبینی که چه زود از اعتمادت سوءاستفاده میشه

تازه این اولشه بعدا یه سری دزد آدم نما میبینی که میخوان همه چیتو به تاراج ببرن

اگر خوش شانس باشی در برابرشون از عقلت استفاده میکنی وگرنه زندگیتو نابود میکنن

بعد یه سری پینوکیو آدم نما میبینی که البته اگر زرنگ باشی

 اونارم میشه از دماغ دارزشونو دستو پای چوبیشون شناخت

مواظب باشید این گروه عشق اولتون نباشن چون انقدر ازشون دروغای رنگارنگ میشنوین که دیگه

نمیتونید فرق حرف دروغ و حرف راستو تشخیص بدین

بعد یه سری آدم میبینی که ناخوناشون خیلی بلنده ازشون میپرسی کارتون چیه میگن

ما پاچه خواریم

حتما باید مواظب این گروه بود چون برای منافع خودشون زیراب زنیهایی میکنن که دودمانتون به باد میده

و خیلی چیزای دیگه

بعد که این چیزارو میبینید  تازه از خودتو میپرسید تو این جنگل آدمی هم زندگی میکنه

باید بهتون بگم من همه ی این گروهای آدم نمارو دیدم ولی تو این جنگل آدم زندگی میکنه

ولی خیلی کمن

برای پیدا کردنشون باید دنبالشون بگردی

و نزاری ضربه خوردن ازین حیوونای آدم نما چشم تورو برای پیدا کردن یه آدم حقیقی ببنده

و اینکه خودتم تبدیل به یه حیوون آدم نما نشی

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 20:29 توسط مروارید

آدما انواع مختلفین بعضیا دوست دارن تو زندگیشون به اوج قله ها برسن و باور کنید از همون روزای

کودکیشون برای کارای زندگیشون برنامه ریزی میکنن

بعضیا بی خیالن و هر چه باداباد جزء اصلیات زندگیشونه

بعضیا خیلی لذت طلبن همش دوست دارن برن دنبال لذتای زود گذر

بعضیا ....

 

ولی یه عده که منم جزء این دسته محسوب میشم جزء آدمایین که خلاف جریان آب شنا میکنن

من اصلا نمیدونم که این خصیصه ی خوبیه یا نه ولی میدونم که تمام زندگیه منو

تحت تاثیر خودش قرار میده ....

من همیشه دنبال کارای متفاوتم

همیشه عاشق سفرو دیدن جاهای مختلفم

دوست دارم زندگیای مختلفو تو شرایط متفاوت امتحان کنم

شاید برای همین عاشق تئاترم و دوس دارم تو این رشته فعالیت کنم تا بتونم جای شخصیتای مختلف غیر از

خودم باشم و شرایط متفاوتو تجربه کنم

زندگی از یه نگاه دیگرو

کلی راه که جلوی پام باز باشه من اونی که از همه دورتره و ناممکن تره انتخاب میکنم

دوست دارم یه راهی که تهش معلوم نیست چی میشه رو انتخاب کنم تا اینکه یه راهیو برم

که آخرشو میبینم




شاید خیلی وقتا به خاطر این اخلاقم تو زندگیم شکست خوردم ولی پشیمون نیستم چون ازش لذت

میبرم........

 

این به نظر من چیزی خلاف رومزه گی که ما آدمارو محاصره کرده

چیزی که بهش میگن تکرار مکررات

صبح که از خواب پا میشی همون کاراییو مکنی که هر روز انجام میدی

یه صبحانه میخوری یه دوش میگیری میری سر کار نهار میخوری کار که تمو م شد بر میگردی خونه

 شام میخوری میخوابی

دوباره فردا روز از نو روزی از نو........

ولی جذابیت زندگی به تجربه کردن کارای جدیده و در غیر اینصورت روح آدم میمیره و آدم تبدیل میشه به

یه کامپیوتر برنامه ریزی شده

یه تجربه ی جدید تو زندگی کار خیلی سختی نیست

 

مثلا یه تغییر میتونه  خوندن یه کتاب باشه...

 

یه سفر باشه...

دیدن دوستای قدیمی باشه...

پیدا کردن یه دوست جدید باشه...

کشیدن یه تابلوی نقاشی باشه......................

 

در مورد سفر

خرجش فقط یه روز تعطیل پاشی وسایلتو جمع کنی بری یه جایی که دوست داری ببینی و تا حالا نرفتی

حتما لازمم نیست خیلی دور باشه

یه سری وسایل مختصر برداریو یه تغییر کوچیک تو زندگیت بدی

تو زندگیت خلاقیت داشته باشی ...

خلاقیت میتونه خلق یه لحظه ی خوب تو زندگی باشه

 زندگی مثل یه تابلوی نقاشیه

تابلو هایی که اکثر مردم عادی میپسندن سبک رئاله

و شاید همین مردم سبک کوبیسمو ببیننو بگن این نقاشیو که یه بچه ی ۱۰ ساله ام میتونه بکشه

ولی مسئله اینه که توی سبک رئال هیچ خلاقیتی وجود نداره و نقاش صرفا چیزیو که میبینه میکشه

بدون هر گونه آرایش و تعبیر افزون و موافق واقعیت و وجود مسلم بدون استفاده از تخیله

بدون هیچ کمو کاستی(البته نظر شخصیه منه فردا پس فردا رئالیستا نیاین خرخره منو بجوید)

ولی تو سبک مثلا کوبیسم دنیا رو با دید ذهنی خاص خودش که داره تلفیق میکنه و یه اثر خلاقانه

به جا میزاره

شاید رئال به نظر مردم عادی قشنگتر باشه ولی خلاقیتی که تو کوبیسم موج میزنه صد مراتب به نظر

من قشنگتره

زندگیم درست مثل همین تابلوی نقاشیه ...

شاید

اگر راه دیگه ای غیر از راهی که هزاران نفر آدم تو زندگیشون انتخاب کردنو بری همه مسخره ات کنن

ولی مهم اینه که تو با این راه یه زندگیه جدید خلق کردی که سبک خودته

و کاملا متفاوته و خلاف چیزیه که هزاران نفر تو زندگیشو انتخاب کردن

واین سبک زندگیه تورو میسازه و تو توی زندگیت صاحب خلاقیتی

حالا میتونی انتخاب کنی که چه سبک زندگیرو دوس داری

 وتلاش کنی تا به چیزایی که میخوای برسی و یه زندگیه مفرح پر از تازگیو تجربه های زیبا داشته باشی.

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 21:25 توسط مروارید


آخرين مطالب
» زندان زنان
» سوتفاهم
» قلعه ی انسانها
» خیلی دور خیلی نزدیک



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت